تمام خستگیم رابه سنگ بخشیدم
چه شاعرانه خودم راقشنگ بخشیدم
چقدرفاجعه درمن غریق مرداب و
تمام شرم خودم را به ننگ بخشیدم
دلی که دربغل من شعاع آتش بود
به تیر ترکش مشتی تفنگ بخشیدم
نگو که جام عسل بر لب لبم پیداست
که من لبان خودم را شرنگ بخشیدم
به آبروی تو سوگند می خورم امشب
تمام هستی خودراجفنگ بخشیدم
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387ساعت 23:48  توسط صدیقه اسلامی
|
سیب سرخ من وشاید سیب کال دیگری
هیچ حرفی نیست جانم باش مال دیگری
من تورا درانزوای واژه ها دیدم و تو
جبر من بودی زمانی احتمال دیگری
گیسوان شاعری درباد میرقصد وتو
باش آری باش یار بی مثال دیگری
درتب شعرمن آسان قلب پیشانی شکست
شعرها میسازم از جاه وجلال دیگری
دلخوشی های مرا پروانه ها پرپر زدند
ازجواب ساده ی من تا سوال دیگری
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387ساعت 23:46  توسط صدیقه اسلامی
|
شبها مرگ به سراغم می آید
وصبحها زندگی
سلولهای بدنم سرگردان
ضربان قلبم مشکوک میزند
آه من قلب پلاستیکی نمیخواهم
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387ساعت 23:45  توسط صدیقه اسلامی
|
وبعد از مردنم
من آرزو دارم
تبسم بر لبم باشد
ومیخواهم تمام گیسوانم را
بروی شانه هایم باز بگذارند
به غسالی که میشوید مرا با آب بسپارید
میان دستهای من
گل سرخی نهد
زیباتر از لبهای خندانم
اگر باشد
وبعد از مردنم آیا
برایم گریه خواهی کرد؟
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387ساعت 23:44  توسط صدیقه اسلامی
|
سیب ازجازبه ی چشم تو افتاد به خاک
من به هرجذبه ی چشمان تو عادت دارم
امشب ازمردمک دیده ی خود میپرسم
این چه مرگی است که من هرشب وهرشب دارم
جای خون در دل من کوره ی آتش زده اند
من به اندازه ی خورشید شما تب دارم
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387ساعت 23:43  توسط صدیقه اسلامی
|